پاسخ کوتاه
نه. مسلمانان تنها خدا (﷾) را میخوانند، و هیچ چیزی از کعبه یا آن سنگ نمیخواهند. عمر، خلیفهٔ دوم، سنگ را بوسید و گفت که تنها سنگی است که نه میتواند زیان برساند و نه سود. او تنها از آن رو آن را بوسید که دیده بود پیامبر (ﷺ) آن را میبوسد. کعبه جهت نماز است، نه کسی که به سویش نماز خوانده میشود. پیامبر (ﷺ) شانزده یا هفده ماه در مدینه به سوی اورشلیم نماز خواند، تا آنکه خدا (﷾) جهت را تغییر داد. قرآن میگوید به هر سو رو کنید، خدا (﷾) آنجاست. به مردم مکه میگوید “پروردگارِ خانۀ کعبه” را عبادت کنند. برخی میگویند این سنگ شیوالینگ، نماد ستونمانند شیواست. شناختهشدهترین مدافع این ادعا، پ. ن. اوک، آن را بر گزارش یک افسر بریتانیایی در سال 1795 بنا میکند. هیچیک از این دو کتاب مقدسی را که چنین بگوید نقل نکردند. پاسخ اسلام عبادت تنها خدای یگانه است.
توضیح کامل
پاسخ هندو: شما هم سنگی مقدس دارید
هنگامی که مسلمانی پرستش تمثالها را زیر پرسش میبرد، بسیاری از هندوها با کعبه پاسخ میدهند. سوامی ویوکاناندا در سال 1893 در پارلمان ادیان در شیکاگو از سوی آیین هندو سخن گفت. او این استدلال را در سخنرانیهایش آورد. به گفتهٔ او، هندو میداند که تمثال خدا نیست. آن را به کار میبرد تا ذهنش را بر کسی که به درگاهش دعا میکند متمرکز نگه دارد. به گفتهٔ او، مسلمانان تمثالها را بتپرستی میخوانند، با این حال کعبه را در ذهن تصور میکنند و هنگام نماز به سوی آن رو میکنند. در زیارت حجرالاسود را میبوسند. او گفت آنان باور دارند که این بوسهها در روز قیامت به سود آنان گواهی خواهند داد. دیگران میافزایند که زائران گرد کعبه میگردند، همانگونه که هندوها گرد معبد میگردند. به گفتهٔ آنان، پیش از اسلام عربها سنگها را میپرستیدند و گردشان میگشتند، و اسلام این یکی را نگه داشت.
“برادرانم، ما همانقدر نمیتوانیم بدون تصویری ذهنی دربارهٔ چیزی بیندیشیم که نمیتوانیم بدون نفس کشیدن زنده بمانیم. بنا بر قانون تداعی، تصویر مادی ایدهٔ ذهنی را فرا میخواند و برعکس. از همین روست که هندو هنگام عبادت نمادی بیرونی به کار میبرد. او به شما خواهد گفت که این به او کمک میکند تا ذهنش را بر آن هستیای که به درگاهش دعا میکند متمرکز نگه دارد. او به همان خوبی که شما میدانید، میداند که آن تمثال خدا نیست، و همهجا حاضر نیست.”
“محمدیان میپندارند که هنگامی که نماز میگزارند، اگر بکوشند تصویری ذهنی از معبد با کعبه، سنگ سیاه، در آن بسازند و رو به غرب کنند، درست است، اما اگر تصویر را به شکل کلیسا بسازید، بتپرستی است. این عیب تمثالپرستی است. با این همه، همهٔ اینها به نظر مرحلههایی ضروری میآیند.”
استدلال میکند که اصلاحگرانی که همهٔ نمادها را رد میکنند هرگز کامیاب نمیشوند، زیرا بیشتر مردم به چیزی ملموس نیاز دارند، و تودهها تنها نمادی را با نماد دیگری عوض میکنند. یکی از نمونههایش مسلمان است، که هر تمثال، شکل و آیین دیگران را گناه میشمارد اما زیارتگاه خود، کعبه، را نه. ویوکاناندا میگوید هر جا نماز بخواند، باید خود را ایستاده در برابر آن تصور کند؛ در حج باید سنگ سیاه را ببوسد؛ و بوسههای میلیونها زائر در روز قیامت برای مؤمنان گواهی خواهد داد.
ابورجاء عطاردی به یاد میآورد که پیش از اسلام قومش سنگها را میپرستیدند. هرگاه سنگ بهتری مییافتند، اولی را دور میانداختند و دیگری را برمیگرفتند؛ هرگاه سنگی نمییافتند، خاکی را توده میکردند، گوسفندی را بر آن میدوشیدند و گرد آن طواف میکردند. او میافزاید که هنگامی که پیامبر (ﷺ) برانگیخته شد، پسربچهای بود که شتران خانوادهاش را میچراند. اینها سخنان خود ابورجاء دربارهٔ روزگار پیش از اسلام است، نه سخنی از پیامبر.
آنچه عمر به آن سنگ گفت
عمر صحابی پیامبر (ﷺ) و خلیفهٔ دوم، رهبر مسلمانان پس از ابوبکر، بود. او خود پاسخ را داد. حجرالاسود را بوسید و به آن گفت میداند که سنگی است که نه میتواند زیان برساند و نه سود. گفت اگر ندیده بود که پیامبر (ﷺ) آن را میبوسد، آن را نمیبوسید. گواهی دیگر همین سخنان را، با سوگندی به الله (﷾)، گزارش میکند. در گزارش سوم او سوگند میخورد که میداند سنگ است و همان دلیل را میآورد، بی سخن زیان و سود. در گزارش چهارم، سنگ را بوسید و به آن چسبید، و گفت دیده است که رسول الله (﷾) (ﷺ) به آن توجه بسیار داشت. در هر یک از این گزارشها، دلیلی که عمر میآورد کاری است که پیامبر (ﷺ) کرد. طبری، به نقل ابن حجر، توضیح داد که چرا عمر چنین سخن گفت. مردم تازه از پرستش بتها دست کشیده بودند. عمر نمیخواست نادانان بپندارند که دست کشیدن به سنگ همان بزرگداشت سنگهاست که پیش از اسلام رواج داشت. بوسیدن آن پیروی از پیامبر (ﷺ) است، نه خواستن چیزی از سنگ. واجب هم نیست. پیامبر (ﷺ) یک بار سوار بر شترش گرد کعبه گشت و به گوشهٔ سنگ اشاره کرد و گفت الله اکبر، الله (﷾) بزرگتر است. ویوکاناندا میگوید مسلمانان باور دارند که بوسههایی که بر سنگ زده میشود در روز قیامت به سود آنان گواهی خواهند داد. حتی اگر چنین باشد، گواه خدا نیست. قرآن میگوید پوست کسانی که به آتش آورده میشوند بر ضد آنان گواهی خواهد داد، به سخن آمده به دست خدایی که به همه چیز سخن میبخشد.
عابس بن ربیعه روایت کرده است که عمر نزد سنگ سیاه آمد و آن را بوسید. عمر گفت که میداند آن سنگی است که نه زیانی میرساند و نه سودی، و اگر ندیده بود که پیامبر (ﷺ) آن را میبوسد، آن را نمیبوسید.
عبدالله بن سرجس روایت کرده است که دید عمر سنگ را بوسید و، به الله سوگند خورد، که آن را میبوسد با آنکه میداند سنگی است که نه زیانی میرساند و نه سودی، و اگر ندیده بود که رسول الله (ﷺ) آن را میبوسد، آن را نمیبوسید.
سالم از پدرش، عبدالله بن عمر، روایت کرده است که عمر سنگ سیاه را بوسید و، به الله سوگند خورد، که میداند آن سنگی است، و اگر ندیده بود که رسول الله (ﷺ) آن را میبوسد، آن را نمیبوسید.
سوید بن غفله روایت کرده است که دید عمر سنگ سیاه را بوسید و به آن چسبید، و گفت که دیده بود رسول الله (ﷺ) به آن توجه بسیار نشان میداد. روایت بعدی (1271b) همان سخنان را میآورد، با نام بردن از پیامبر (ﷺ) به ابوالقاسم، و از چسبیدن یاد نمیکند.
ابن حجر دربارهٔ سخنان عمر به سنگ سیاه از طبری نقل میکند: عمر این را گفت زیرا مردم تازه پرستش بتها را رها کرده بودند. او میترسید نادانان بپندارند که دست کشیدن بر سنگ همان بزرگداشت برخی سنگهاست که عربها پیش از اسلام انجام میدادند. میخواست مردم بدانند که او برای پیروی از پیامبر (ﷺ) بر آن دست میکشد، نه از آن رو که سنگ به خودی خود سود یا زیان میرساند، چنانکه بتپرستان دربارهٔ بتهایشان باور داشتند. این شرح میافزاید که سخنان عمر این پندار را، که برخی نادانان دارند، رد میکند که سنگ سیاه خاصیتی ویژه از آنِ خود دارد.
ابن عباس روایت کرده است که پیامبر (ﷺ) سوار بر شتر گرد کعبه طواف کرد. هر بار که به گوشهٔ سنگ سیاه میرسید، با چیزی که در دست داشت به آن اشاره میکرد و الله اکبر (الله بزرگتر است) میگفت.
“تا هنگامی که به دوزخ میرسند، گوش و چشم و پوستشان به کارهایی که انجام میدادهاند بر ضدّشان گواهی میدهند. آنان به پوست خود میگویند: «چرا علیه ما گواهی دادید؟» [در جواب] میگویند: «الله [همان خالق توانمندی] که همه موجودات را گویا کرده، ما را نیز به سخن درآورده است؛ و اوست که نخستین بار شما را آفرید و [سرانجام، همگی] به پیشگاه او بازگردانده میشوید».”
یک جهت، نه یک معبود
قرآن از مسلمانان میخواهد که روی خود را به سوی مسجدالحرام در مکه بگردانند. از آنان نمیخواهد که آن را در ذهن تصور کنند. در هر نماز به خدا (﷾) میگویند که تنها او را عبادت میکنند، و تنها از او یاری میجویند. شانزده یا هفده ماه پس از رسیدن به مدینه، پیامبر (ﷺ) و پیروانش به سوی اورشلیم نماز خواندند. سپس جهت با وحی تغییر کرد. خدا (﷾) گفت جهت پیشین را تنها برای آن قرار داد که بیازماید چه کسی از رسول (ﷺ) پیروی میکند. یک جماعت این خبر را در میانهٔ نماز شنیدند و همانجا که ایستاده بودند رو برگرداندند. پیامبر (ﷺ) در سفر از مکه به مدینه نمازهای مستحب را سوار بر شترش، رو به هر سو که میرفت، میخواند. ابن عمر، که این را گزارش کرد، گفت آیهٔ مربوط به حضور خدا (﷾) به هر سو که رو کنید دربارهٔ همین نازل شد. نمازگزار میتواند از جهتی به جهتی دیگر رو کند، اما نه از کسی که میپرستد. مشرق و مغرب از آنِ خداست، و به هر سو رو کنید، خدا (﷾) آنجاست.
“[ای پیامبر،] به راستی که ما گرداندنِ رویت به [سوی] آسمان را [که در انتظار وحی الهی برای تغییر قبله هستی] میبینیم. اکنون تو را به [سوی] قبلهای بازمیگردانیم که به آن راضی شوی؛ پس روی خود را به سوی مسجدالحرام کن و [شما نیز ای مؤمنان، برای ادای نماز] هر جا بودید، روی خود را به سوی آن بگردانید. کسانی که کتاب [آسمانی] به آنها داده شد، به خوبی میدانند که این [تغییر قبله، فرمانی] حق [و] از جانب پروردگارشان است؛ و الله از آنچه میکنند غافل نیست.”
“[پروردگارا] تنها تو را عبادت میکنیم و تنها از تو یاری [و مدد] میجوییم.”
عبادة بن صامت روایت کرده است که پیامبر (ﷺ) فرمود: نمازی که در آن فاتحه خوانده نشود، درست نیست.
براء بن عازب روایت کرده است که پیامبر (ﷺ) پس از رسیدن به مدینه، شانزده یا هفده ماه رو به بیتالمقدس نماز خواند، تا آنکه قبله به سوی کعبه گردانده شد.
عبدالله بن عمر روایت کرده است که هنگامی که مردم در قبا نماز صبح میخواندند، کسی آمد و به آنان گفت که آن شب قرآن بر پیامبر (ﷺ) نازل شده و به او فرمان داده شده که رو به کعبه کند. آنان رو به شام، به سوی اورشلیم، بودند، و برگشتند و رو به کعبه کردند.
“به زودی گروهی از مردمِ کمخرد [یهودی] خواهند گفت: «چه چیزی آنها [= مسلمانان] را از قبلهشان [= بیتالمقدس] که بر آن بودند [به سوی کعبه] بازگردانْد؟» [ای پیامبر،] بگو: «مشرق و مغرب از آنِ الله است؛ هرکس را بخواهد، به راه راست هدایت میکند».”
“همانگونه [که قبلهای پسندیده برای شما برگزیدیم] شما را نیز، امتی میانه[رو و اهل اعتدال] قرار دادیم تا [در روز قیامت] بر مردم گواه باشید [که پیامبران الهی پیامشان را به درستی ابلاغ کردند]؛ و پیامبر بر شما گواه باشد [که کلام الله را به شما رسانده است]؛ و ما قبلهای را که پیشتر بر آن بودی [= بیتالمقدس، قبله] قرار ندادیم، مگر به این هدف تا کسی را که از پیامبر پیروی میکند، از کسی که به عقب بازمیگردد [و از اطاعت الله و رسولش رویگردان میشود] مشخص کنیم. مسلّماً این [حکم،] جز بر کسانی که الله هدایتشان کرده باشد، سنگین و دشوار است. الله هرگز ایمان [و نماز] شما را ضایع نمیگردانَد. به راستی که الله نسبت به مردم، دلسوز و مهربان است.”
ابن عمر روایت کرده است که پیامبر (ﷺ) هنگام سفر از مکه به مدینه بر شترش، به هر سو که رو داشت، نماز میخواند، و میگوید که آیهٔ “به هر سو رو کنید، آنجا وجه الله [= قبله] است” (2:115) دربارهٔ این نازل شد. مسلم آن را در باب نمازهای مستحب بر مرکب در سفر، به هر سو که رو داشته باشد، میآورد.
“مشرق و مغرب، از آنِ الله است؛ پس به هر سو رو کنید، آنجا وجه الله [= قبله] است. همانا الله گشایشگرِ داناست.”
- محمد صادق بیگ، حدود 1880
نماز به سوی خانهٔ خدا (﷾) در کتاب مقدس
رو کردن به جایی مقدس در نماز در کتاب مقدس نیز هست، و در آنجا به معنای پرستش ساختمان نیست. سلیمان، پادشاه اسرائیل، معبد اورشلیم را وقف کرد. گفت خود آسمان نمیتواند خدا (﷾) را در خود جای دهد، تا چه رسد به خانهای که او ساخته بود. از خدا (﷾) خواست که از آسمان دعای کسانی را که به سوی آن دعا میکنند بشنود. دانیال، تبعیدی یهودی در بابل، روزی سه بار با پنجرههایی گشوده به سوی اورشلیم دعا میکرد. یهودیان و مسیحیان این را پرستش یک ساختمان نمیخوانند.
“اما آیا خدا فیالحقیقت بر زمین ساکن خواهد شد؟ اینک، فلک و فلکالافلاک تو را گنجایش ندارد، تا چه رسد به این خانهای که من بنا کردهام!”
“و تضرع بندهات و قوم خود اسرائیل را، هنگامی که به سوی این مکان دعا نمایند، بشنو؛ و از مکان سکونت خود، یعنی از آسمان، بشنو؛ و چون شنیدی، عفو نما.”
“اما چون دانیال دانست که نوشته امضا شده است، به خانهٔ خود درآمد، و پنجرههای بالاخانهٔ خود را به سمت اورشلیم باز نموده، هر روز سه مرتبه زانو میزد و دعا مینمود و نزد خدای خود شکر میکرد، به طوری که قبل از آن عادت میداشت.”
| چه کسی | رو به | دعا به درگاه |
|---|---|---|
| مسلمانان امروز | کعبه در مکه | تنها خدا (﷾) |
| نخستین مسلمانان در مدینه، به مدت 16 یا 17 ماه | اورشلیم | تنها خدا (﷾) |
| سلیمان، هنگام تقدیس معبد | معبد | خدا (﷾) در آسمان |
| دانیال در بابل | اورشلیم | خدای خودش |
پروردگار خانه، نه خود خانه
برخی پاسخ میدهند که خود قرآن کعبه را خانهٔ خدا (﷾) میخواند، همانگونه که معبد هندو خانهٔ خدایی است که در آن جای داده شده است. اما قرآن به مردم مکه میگوید پروردگار این خانه را عبادت کنند، که به آنان خوراک میدهد و ایمنشان میدارد. دو آیه کعبه را خانهٔ من میخوانند. هر دو فرمان میدهند که برای کسانی که گرد آن طواف میکنند، رکوع میکنند و در نماز سجده میکنند پاک نگه داشته شود. در یکی از آنها، نخستین فرمان خدا (﷾) به ابراهیم این است که چیزی را شریک او قرار ندهد. طواف خانه با رکوع و سجده همراه است، و همهٔ آنها برای خداست. قرآن میگوید هر جای عبادتی از آنِ خداست، پس هیچ کس را نمیتوان در کنار او خواند. در معبد هندو، سرسپرده گرد زیارتگاهی میگردد که خدا (﷾) در تمثالش، مورتی، در آن جای داده شده است. کعبه نه تمثالی درون خود دارد و نه خدایی که در آن جای داده شده باشد. ویوکاناندا گفت در هند هیچ چندخداییای نیست. برای نشان دادن این، گفت در هر معبدی نیایشگران همهٔ صفتهای خدا (﷾) را به تمثالها نسبت میدهند. اسلام هیچ صفتی از خدا (﷾) را به کعبه و سنگ نمیدهد. هیچ دعا، خوراک یا گلی به آنها پیشکش نمیکند، و هیچ چیزی از آنها نمیخواهد. برخی میافزایند که مسلمانان کعبه را با پارچهای میپوشانند و میشویند، همانگونه که هندوها مورتی را لباس میپوشانند و میشویند. چنین میکنند، همانگونه که خانهٔ عبادت پاکیزه و گرامی نگه داشته میشود. این رسیدگی برای نیایشگران است، چنانکه هر دو آیه میگویند، نه پیشکشی به ساختمان.
“باید پروردگارِ خانۀ کعبه را عبادت کنند؛ همان [پروردگاری] که آنان را از گرسنگی [رهانید، به آنان] خوراک داد و از وحشت و ترس ایمن نمود.”
“و [یاد کن از] هنگامی که خانۀ [کعبه] را محلِ بازگشت [حاجیان مشتاق] و [مکانِ] امنی برای مردم قرار دادیم و [مقرر کردیم که] مقام ابراهیم را نمازگاهی برای خویش انتخاب کنید؛ و ما به ابراهیم و اسماعیل وحی کردیم که: «خانۀ مرا برای طوافکنندگان و مُعتکفان و رکوع و سجدهکنندگان [= نمازگزاران] پاک و پاکیزه کنید».”
“و [یاد کن از] آنگاه که محلِ خانه [کعبه] را برای ابراهیم تعیین کردیم [و به او گفتیم] که: «چیزی را شریک من قرار نده و خانهام را برای طوافکنندگان و قیامکنندگان و رکوعکنندگان [و] سجدهکنندگان پاک گردان.”
“و اینکه مساجد از آنِ الله است؛ پس کسی را [در مساجد] با الله [به عبادت] نخوانید؛”
ابن عباس روایت کرده است که هنگامی که پیامبر (ﷺ) به مکه رسید، تا بتها در کعبه بودند وارد آن نشد، و دستور داد آنها را بیرون آورند. تنها آنگاه وارد شد و در هر سو بزرگی خدا را اعلام کرد.
“در همان آغاز، میتوانم به شما بگویم که در هند چندخدایی وجود ندارد. در هر معبدی، اگر کسی کنار بایستد و گوش دهد، خواهد دید که عبادتکنندگان همهٔ صفات خدا، از جمله همهجا حاضر بودن، را به تمثالها نسبت میدهند.”
ادعای اینکه کعبه معبد شیوا بود
برخی فراتر میروند. میگویند کعبه زمانی معبد شیوا و حجرالاسود شیوالینگ بود. به گفتهٔ آنان، مسلمانانی که گرد آن طواف میکنند هنوز گرد یک شیولینگ میگردند. نویسندهٔ هندی پ. ن. اوک (1917-2007) این را در کتاب میراث ودایی جهان (1984) شرح داد. او مؤسسهای برای بازنویسی تاریخ هند بنیاد نهاد. نوشت که همه میدانند کعبه معبد کهن شیواست. به گفتهٔ او، زائران به شیوهٔ هندو هفت بار گرد شیولینگ میگردند. در گزارش او، کعبه مجموعهٔ معبدی با محوریت ویشنو بود، که سنگ در آن نماد شیوا بود. دیگران به آیهای از بهویشیه پورانا، کتابی مقدس هندو از داستانها و پیشگوییهای کهن، استناد میکنند. در آن پادشاه بهوجا شیوا را به عنوان ساکن بیابان (مروستهلهنیواسین) میستاید. در همان ستایش شیوا را نگهداشتهشده به دست ملچهها، بیگانگان (ملچّهیرگوپتایه)، میخواند. این باب همچنین از آموزگاری بیگانه به نام مهامده نام میبرد.
استدلال میکند که از آغاز زمان، سراسر جهان فرهنگ ودایی داشت و به سانسکریت سخن میگفت. سنگ سیاه را شیوالینگ مینامد، و برای آن از سفرنامهای بریتانیایی که نخستین بار در 1850 منتشر شد نقل میکند، و میگوید زائران به شیوهٔ هندو هفت بار گرد آن طواف میکنند (ص. 110). میگوید همه میدانند که کعبه معبد کهن شیواست (ص. 171). دوبیتیای را از آنچه ‘هریهرشوار ماهاتمیا’ مینامد نقل میکند، که آن را چنین میخواند که ردپای ویشنو را در مکه میگذارد. از این و از 360 بتِ روایتهای مسلمانان نتیجه میگیرد که کعبه مجموعهٔ معبد ویشنو بود که خدایانش شیوا را نیز در بر میگرفت، و مسلمانان نماد شیوا، یعنی سنگ، را نگه داشتند (صص. 121-122، 669-670). ویشنو را خدای اصلی و کعبه را زیارتگاه ویشنو مینامد (صص. 642، 648). سه شعر عربی را از گلچینی که ‘سیر العقول’ مینامد نقل میکند، که به گفتهٔ او در 1742 از مجموعهای پیشین که برای هارونالرشید فراهم شده بود گردآوری شد، و میگوید زمانی بر لوحهای زرین درون کعبه آویخته بودند. در ترجمهٔ خود او، یکی پادشاه ویکرامادیتیا را میستاید، یکی پرستش مهادِوا و زیارت هند را، و یکی وداها را (صص. 686-689، 693-697).
شاه بهوجا با سپاهش از سند میگذرد و مردم گندهارا و کشمیر را شکست میدهد (بندهای 3-4). در این میان، به گفتهٔ این فصل، آموزگاری بیگانه (مِلِچّه) به نام مهامده با شاگردانش پدیدار میشود (بند 5). شاه مهادِوا (شیوا)، ساکن بیابان (مَروستهله-نیواسین)، را با آب گنگ و پنج فراوردهٔ گاو شستوشو میدهد. او را بهعنوان سرور گیریجا، نابودکنندهٔ دیو تریپورا، و نگاهداشته، یا پنهانشده، به دست ملچهها (ملچّهیر-گوپتایه) میستاید (بندهای 6-8). شیوا به او میگوید به زیارتگاه مهاکالشوره (معبد شیوا در اوجین) برود. میگوید سرزمینی به نام واهیکه به دست ملچهها تباه شده و دارمهٔ آریایی ندارد؛ مهامده به آنجا آمده است، و شاه نباید به آن سرزمین اهریمنی برود (بندهای 9-13). شاه به خانه بازمیگردد (بند 14). مهامده بعدها به شاه میگوید که قومش ختنهشده، بیکاکل، ریشدار و بلندبانگ خواهند بود (بند 25). این فصل نامی از مکه، کعبه یا سنگ نمیبرد. فصلی بعدتر از همین بخش (3.4.22.72-78) از بازرگانانی از جزیرهای غربی، پیرو آیین پسر خدا (ایشاپوترا)، سخن میگوید که پادشاهشان از شهر کالیکاتا (کلکته) فرمان میراند، و ملکهاش ویکاتاوَتی در جزیرهٔ غربی بود.
منابع پشت ادعای شیوا
اوک برای حجرالاسود از سفرنامهای بریتانیایی از سال 1850 نقل میکند. جملهٔ آن تقریباً واژه به واژه گزارشی را تکرار میکند که در سال 1795 به دست فرانسیس ویلفورد، افسری بریتانیایی در هند، چاپ شد. ویلفورد نوشت که هندوها پافشاری میکردند که سنگ لینگهٔ مهادِوا بود. افزودند که هنگامی که محمد (ﷺ)، “به گفتهٔ آنان”، کعبه را بازسازی کرد، سنگ از سر تحقیر در دیوار نهاده شد. گزارشهای صحیح چیز دیگری میگویند. قریش کعبه را در زمان زندگی او بازسازی کردند، و او در حمل سنگها کمک کرد. پس از اسلام او برگزید که آن را بازسازی نکند، چون قومش تازه مسلمان شده بودند. ویلفورد همچنین گزارش داد که برهمنان غرب هند مکه را با جایی مقدس در افسانههای پورانا یکی میدانستند. او هیچ متنی را که سنگ را لینگه بخواند نقل نکرد. نویسندگان عرب و ایرانی که از آنان نقل کرد کعبه و سنگش را با زحل پیوند میدادند. ده سال بعد او پذیرفت که پاندیت اصلیاش، دانشمند هندوی او، برایش گزیدههایی از پوراناها جعل کرده بود. اینها دو بخش بلند را دربر میگرفت که به عنوان بخشهایی از اسکنده و برهمانده پورانا جا زده شدند. او افسانهٔ سمیرامیس در جستار 1795 خود را از افسانههایی نامید که پاندیت “بیش از همه شرمآورانه دگرگون کرده بود”. همچنین نوشت که داستان دو کبوتر در آن جستار، که آن را به مکه پیوند داده بود، برای دانشمندان پورانا ناشناخته است. او هنوز میپنداشت که هندوهای غرب هند حجرالاسود را “با دلیلی پذیرفتنی” از آنِ خود میدانند. اما نوشت که افسانههایشان مدعیاند بر پوراناها بنا شدهاند، “هرچند شاید بهصراحت در آنها یافت نشوند”. پس حتی ویلفورد، که این ادعا را پذیرفتنی میدانست، هیچ کتاب مقدسی برای آن نام نبرد.
خاطرات زنی بریتانیایی از سالهایش در هند. در بخشی دربارهٔ زیارت مکه، این گفته را، در میان نشانهٔ نقلقول و بیآنکه منبعش را نام ببرد، چاپ میکند که هندوها پافشاری میکنند که سنگ سیاه در دیوار کعبه شکلی از مهادئو (شیوا) است که محمد (ﷺ) از سر تحقیر آن را آنجا نهاد، و نوکیشان دست از پرستش آن برنمیداشتند.
جستاری از افسری بریتانیایی در هند دربارهٔ افسانههای هندو. گزارش میدهد که برهمنان غرب هند پافشاری میکردند که موکشهستان، جایگاهی مقدس که در افسانههای پورانا مهادِوا در آن به نام موکشهشوره پرستیده میشد، همان شهر مکه بود. میافزاید که هندوها پافشاری میکردند که سنگ سیاه در دیوار کعبه لینگهٔ مهادِوا (شیوا) بود، که از سر تحقیر آنجا نهاده شد هنگامی که، به گفتهٔ آنان، محمد (ﷺ) کعبه را بازسازی کرد، و نوکیشان دست از پرستش آن برنمیداشتند. این افسانهها را برگرفته از اسکنده پورانا و ویشوهسارهپراکاشه معرفی میکند. همچنین از نویسندهای عرب و نویسندهای ایرانی نقل میکند که معبد مکه و سنگ را با زحل پیوند دادند، و میگوید که زحل همان مهادِوا بود. میافزاید که نویسندگان عرب میگویند در سراسر عربستان، بهویژه در مکه، سنگها پرستیده میشدند، و نتیجه میگیرد که سنگ سیاه از دورترین روزگاران موضوع پرستش بتپرستانه بوده است.
عایشه روایت کرده است که پیامبر (ﷺ) به او گفت که هنگامی که قومش، قریش، کعبه را ساختند، از پایههای ابراهیم کوتاه آمدند. او پرسید چرا آن را بر همان پایهها بازنمیسازد. فرمود که اگر قومش تازه از کفر بیرون نیامده بودند، چنین میکرد.
جابر بن عبدالله روایت کرده است که هنگامی که کعبه ساخته میشد، پیامبر (ﷺ) و عباس رفتند تا برای آن سنگ بیاورند. بخاری آن را در باب ساختن کعبه میآورد.
ویلفورد میپذیرد که پاندیت اصلیاش او را فریب داده است. پاندیت برای آنکه به کتابها مراجعه نکند، افسانههایی از آنچه از پوراناها به یاد داشت و از آنچه در گفتوگو با ویلفورد آموخته بود ساخت. او نامها را در دستنوشتهها تغییر داد، و دو بخش بلند، حدود 12,000 سطر، نوشت که بهعنوان بخشهایی از اسکنده و برهمانده پورانا جا زده شد (صص. 249-253). ویلفورد میگوید بسیاری از افسانهها جز در نام کشور بسیار درست بودند. این گزیدهها هنوز برای او سودمندند، زیرا همیشه حقیقت بسیاری در بر دارند، هرچند به کار بردن بخشهای جداشده برای هدفی خاص خطرناک است (صص. 251، 253). او افسانهٔ سمیرامیس، موضوع جستار 1795 خود، را از افسانههایی میشمارد که پاندیت بیش از همه شرمآورانه دگرگون کرده بود (ص. 256). میافزاید که داستان دو کبوتر در آن جستار برای دانشمندان پورانا ناشناخته است. او میگوید شاید افسانههای کبوترها در غرب هند از کبوترهایی ساخته شده باشد که محمد (ﷺ) در کعبه یافت، هرچند هنوز میپنداشت هندوهای آنجا دلیلی داشتند که ادعا کنند کعبه در اصل از آنِ آنان بوده است (ص. 257). بعدتر میگوید هندوهای غرب هند سنگ سیاه کعبه، دو کبوتر و ردپایی بر سنگی در آنجا را، با دلیلی پذیرفتنی، از آنِ خود میدانند. او میگوید افسانههایشان مدعیاند که بر پوراناها بنا شدهاند، هرچند شاید بهصراحت در آنها یافت نشوند (صص. 304-305).
متنهای دیگری که برای ادعای شیوا آورده میشوند
متن سانسکریتی که اوک برای کعبه نقل میکند دوبیتیای از چیزی است که آن را هریهرشوار ماهاتمیا مینامد. یکی از سه ردپا را، که او ردپای ویشنو میگیرد، در ‘ماکا’ میگذارد. هیچ چیزی دربارهٔ شیوا یا سنگی نمیگوید. اوک از آن دوبیتی و از 360 بتِ روایتهای مسلمانان نتیجه گرفت که سنگ نماد شیوا بود. او همچنین سه شعر عربی از گلچینی نقل میکند که میگوید در سال 1742 گردآوری شد. این شعرها پادشاه ویکرامادیتیا، پرستش مهادِوا و وداها را میستایند. حتی در ترجمهٔ خود او، هیچیک کعبه را معبد شیوا نمیخواند. او میگوید زمانی بر لوحهای زرین درون کعبه آویخته بودند. با این حال در ترجمهٔ او، شعر مهادِوا آرزوی زیارت هند را دارد. آیهٔ بهویشیه هیچ مکه، هیچ کعبه و هیچ سنگی را نام نمیبرد. در آن پادشاه بهوجا از سند گذشته و مردم گندهارا و کشمیر را شکست داده است. سپس شیوا میگوید بیگانگان سرزمینی به نام واهیکه را تباه کردهاند، و به پادشاه میگوید به آنجا نرود. او را در عوض به زیارتگاه خود مهاکالشوره در اوجین میفرستد، و پادشاه به خانه بازمیگردد. در همان باب آموزگار بیگانه، مهامده، میگوید قومش ختنهشده و ریشدار خواهند بود و با صدای بلند ندا خواهند داد. واژههای خود آن زیارتگاه شیوا را در اوجین در هند میگذارند، و هیچ مکه و هیچ سنگی را نام نمیبرند.
استدلال میکند که از آغاز زمان، سراسر جهان فرهنگ ودایی داشت و به سانسکریت سخن میگفت. سنگ سیاه را شیوالینگ مینامد، و برای آن از سفرنامهای بریتانیایی که نخستین بار در 1850 منتشر شد نقل میکند، و میگوید زائران به شیوهٔ هندو هفت بار گرد آن طواف میکنند (ص. 110). میگوید همه میدانند که کعبه معبد کهن شیواست (ص. 171). دوبیتیای را از آنچه ‘هریهرشوار ماهاتمیا’ مینامد نقل میکند، که آن را چنین میخواند که ردپای ویشنو را در مکه میگذارد. از این و از 360 بتِ روایتهای مسلمانان نتیجه میگیرد که کعبه مجموعهٔ معبد ویشنو بود که خدایانش شیوا را نیز در بر میگرفت، و مسلمانان نماد شیوا، یعنی سنگ، را نگه داشتند (صص. 121-122، 669-670). ویشنو را خدای اصلی و کعبه را زیارتگاه ویشنو مینامد (صص. 642، 648). سه شعر عربی را از گلچینی که ‘سیر العقول’ مینامد نقل میکند، که به گفتهٔ او در 1742 از مجموعهای پیشین که برای هارونالرشید فراهم شده بود گردآوری شد، و میگوید زمانی بر لوحهای زرین درون کعبه آویخته بودند. در ترجمهٔ خود او، یکی پادشاه ویکرامادیتیا را میستاید، یکی پرستش مهادِوا و زیارت هند را، و یکی وداها را (صص. 686-689، 693-697).
شاه بهوجا با سپاهش از سند میگذرد و مردم گندهارا و کشمیر را شکست میدهد (بندهای 3-4). در این میان، به گفتهٔ این فصل، آموزگاری بیگانه (مِلِچّه) به نام مهامده با شاگردانش پدیدار میشود (بند 5). شاه مهادِوا (شیوا)، ساکن بیابان (مَروستهله-نیواسین)، را با آب گنگ و پنج فراوردهٔ گاو شستوشو میدهد. او را بهعنوان سرور گیریجا، نابودکنندهٔ دیو تریپورا، و نگاهداشته، یا پنهانشده، به دست ملچهها (ملچّهیر-گوپتایه) میستاید (بندهای 6-8). شیوا به او میگوید به زیارتگاه مهاکالشوره (معبد شیوا در اوجین) برود. میگوید سرزمینی به نام واهیکه به دست ملچهها تباه شده و دارمهٔ آریایی ندارد؛ مهامده به آنجا آمده است، و شاه نباید به آن سرزمین اهریمنی برود (بندهای 9-13). شاه به خانه بازمیگردد (بند 14). مهامده بعدها به شاه میگوید که قومش ختنهشده، بیکاکل، ریشدار و بلندبانگ خواهند بود (بند 25). این فصل نامی از مکه، کعبه یا سنگ نمیبرد. فصلی بعدتر از همین بخش (3.4.22.72-78) از بازرگانانی از جزیرهای غربی، پیرو آیین پسر خدا (ایشاپوترا)، سخن میگوید که پادشاهشان از شهر کالیکاتا (کلکته) فرمان میراند، و ملکهاش ویکاتاوَتی در جزیرهٔ غربی بود.
بتهای مکه، و سرنوشتشان
قرآن میگوید ابراهیم و اسماعیل پایههای خانه را بالا بردند، و از خدا (﷾) خواستند کارشان را بپذیرد. در زمان پیامبر (ﷺ) مردم مکه بتهایی گرد آن و درون آن برپا کرده بودند. قرآن الهههایی را که میپرستیدند نام میبرد: لات، عزی و منات. بت اصلی آنان هبل بود. برخی عربها سنگها را نیز میپرستیدند. ابورجاء عطاردی هنگامی که پیامبر (ﷺ) برانگیخته شد پسربچه بود. او به یاد میآورد که قومش سنگی را میپرستیدند و هنگامی که سنگی بهتر مییافتند آن را دور میانداختند. قرآن وقف سنگها را پلید و کار شیطان میخواند. آیههای آن دربارهٔ حج به زائران میگویند از بتها دوری کنند و هرگز برای خدا (﷾) شریک قرار ندهند. هنگامی که پیامبر (ﷺ) وارد مکه شد، 360 بت گرد کعبه ایستاده بودند. او با چوبی به آنها زد و گفت حق آمد و باطل بازنخواهد گشت. تا بتهای درون آن، از جمله تصویرهایی از ابراهیم و اسماعیل، بیرون برده نشدند وارد آن نشد. سپس وارد شد و در هر سو بزرگی خدا (﷾) را ندا داد. خانه به عبادت خدای یگانه بازگردانده شد، همان چیزی که، به گفتهٔ قرآن، ابراهیم و اسماعیل آن را برایش بالا برده بودند.
“و [یاد کن از] هنگامی که ابراهیم و اسماعیل پایههای خانه [کعبه] را بالا میبردند [و میگفتند]: «پروردگارا، [اعمالِ نیک ما ـ از جمله بنای این خانۀ مقدس را] از ما بپذیر که بیتردید، تو شنوای دانایی.”
“[ای مشرکان،] آیا «لات» و «عُزّی» را دیدهاید؟ و «مَنات» آن سومین [نمادِ بیارزش] را؟ [آیا هیچ سود و زیانی به شما میرسانند؟]”
میگوید که در عربستان جنوبی کهن، هر قومی خدای ماه خود را میپرستید: ود نزد معینیان، عم نزد قتبانیان، سین در حضرموت و المقه (ایلومقه) نزد سبائیان. هبل را مهمترین معبود مکه مینامد و او را در افسانهها خدای باران و خدایی جنگجو توصیف میکند.
ابورجاء عطاردی به یاد میآورد که پیش از اسلام قومش سنگها را میپرستیدند. هرگاه سنگ بهتری مییافتند، اولی را دور میانداختند و دیگری را برمیگرفتند؛ هرگاه سنگی نمییافتند، خاکی را توده میکردند، گوسفندی را بر آن میدوشیدند و گرد آن طواف میکردند. او میافزاید که هنگامی که پیامبر (ﷺ) برانگیخته شد، پسربچهای بود که شتران خانوادهاش را میچراند. اینها سخنان خود ابورجاء دربارهٔ روزگار پیش از اسلام است، نه سخنی از پیامبر.
“ای کسانی که ایمان آوردهاید، بیتردید، شراب و قمار و نشانههای معبودان باطل و تیرهای قرعهکشی [برای فالگیری]، پلید [و] از کار[های] شیطان هستند؛ پس از آنها دوری کنید؛ باشد که رستگار شوید.”
“این است [حکمِ الله]؛ و هر کس [مُحرّمات و] مقررات الهی را بزرگ بدارد، این [کار] نزد پروردگارش برای او بهتر است؛ و [ای مردم،] چهارپایانی برای [مصرف] شما حلال شده است، مگر آنچه [حُکمش] بر شما خوانده میشود؛ پس از پلیدیِ بُتها [و معبودان باطل] دوری کنید و از گفتار باطل [و دروغ] اجتناب نمایید. در حالی که [بندۀ مخلصِ الله و] حقگرا باشید و به او شرک نورزید؛ و هر کس به الله شرک ورزد، چنان است که گویی از آسمان افتاده و مرغان [شکاری] وی را بربایند یا باد او را به جایی دورافتاده بیندازد.”
عبدالله (بن مسعود) روایت کرده است که هنگامی که پیامبر (ﷺ) در روز فتح وارد مکه شد، 360 بت گرداگرد کعبه بود. او با چوبی که در دست داشت به آنها میزد و میفرمود که حق آمد و باطل نه دوباره آغاز میشود و نه بازمیگردد.
ابن عباس روایت کرده است که هنگامی که پیامبر (ﷺ) به مکه آمد، تا بتها در کعبه بودند وارد آن نشد، و دستور داد آنها را بیرون آورند. تصویرهای ابراهیم و اسماعیل از جملهٔ چیزهایی بودند که بیرون برده شدند.
ابن عباس روایت کرده است که هنگامی که پیامبر (ﷺ) به مکه رسید، تا بتها در کعبه بودند وارد آن نشد، و دستور داد آنها را بیرون آورند. تنها آنگاه وارد شد و در هر سو بزرگی خدا را اعلام کرد.
پاسخ به پاسخ
سوامی ویوکاناندا، سخنرانیها دربارهٔ بهکتی یوگا، نمادهای اصلی
“محمدیان میپندارند که هنگامی که نماز میگزارند، اگر بکوشند تصویری ذهنی از معبد با کعبه، سنگ سیاه، در آن بسازند و رو به غرب کنند، درست است، اما اگر تصویر را به شکل کلیسا بسازید، بتپرستی است. این عیب تمثالپرستی است. با این همه، همهٔ اینها به نظر مرحلههایی ضروری میآیند.”
آورده شده برای
مسلمانان روزی پنج بار به سوی کعبه رو میکنند و هنگام نماز آن را در ذهن تصور میکنند. این تمثالپرستی است، با ساختمانی به جای مجسمه.
پاسخ
قرآن از مسلمانان میخواهد روی خود را به سوی مسجدالحرام بگردانند. از آنان نمیخواهد آن را تصور کنند، و در هر نماز به خدا (﷾) میگویند: “تنها تو را عبادت میکنیم و تنها از تو یاری [و مدد] میجوییم”. خود این جهت با فرمان تعیین شد. پیامبر (ﷺ) شانزده یا هفده ماه در مدینه به سوی اورشلیم نماز خواند. خدا (﷾) میگوید آن جهت پیشین را تنها برای آن قرار داد که بیازماید چه کسی از رسول (ﷺ) پیروی میکند. هنگامی که این تغییر اعلام شد، یک جماعت در میانهٔ نمازش رو برگرداند. دانیال نیز به سوی اورشلیم دعا میکرد، و یهودیان و مسیحیان نمیگویند او یک ساختمان را میپرستید. پیامبر (ﷺ) در سفر از مکه به مدینه نمازهای مستحب را سوار بر شترش، رو به هر سو که میرفت، میخواند. ابن عمر، که این را گزارش کرد، گفت آیهٔ “به هر سو رو کنید، آنجا وجه الله [= قبله] است” دربارهٔ همین نازل شد. مسلمان به سوی کعبه رو میکند چون خدا (﷾) چنین گفت، و به درگاه خدا (﷾) نماز میخواند. به هر سو رو کند، خدا (﷾) آنجاست.
نتیجه — رو کردن به کعبه فرمانبرداری دربارهٔ جهت است. خود نماز عبادت تنها خداست.
سوامی ویوکاناندا، رساله دربارهٔ آیین هندو، پارلمان جهانی ادیان، شیکاگو، 19 سپتامبر 1893
“برادرانم، ما همانقدر نمیتوانیم بدون تصویری ذهنی دربارهٔ چیزی بیندیشیم که نمیتوانیم بدون نفس کشیدن زنده بمانیم. بنا بر قانون تداعی، تصویر مادی ایدهٔ ذهنی را فرا میخواند و برعکس. از همین روست که هندو هنگام عبادت نمادی بیرونی به کار میبرد. او به شما خواهد گفت که این به او کمک میکند تا ذهنش را بر آن هستیای که به درگاهش دعا میکند متمرکز نگه دارد. او به همان خوبی که شما میدانید، میداند که آن تمثال خدا نیست، و همهجا حاضر نیست.”
آورده شده برای
هندو نیز میداند که تمثال خدا نیست. آن را به کار میبرد تا ذهنش را بر خدا نگه دارد، همانگونه که عمر میدانست سنگ تنها سنگ است. پس این دو کار یکساناند.
پاسخ
تفاوت در آنچه نیایشگر میداند نیست، بلکه در کاری است که در برابر آن شیء میکند. ویوکاناندا گفت در هند هیچ چندخداییای نیست. برای نشان دادن این، گفت در هر معبدی نیایشگران همهٔ صفتهای خدا (﷾)، حتی همهجا حاضر بودن، را به تمثالها نسبت میدهند. اسلام هیچ صفتی از خدا (﷾) را به کعبه و حجرالاسود نمیدهد. هیچ دعا، خوراک یا گلی به آنها پیشکش نمیکند، و هیچ چیزی از آنها نمیخواهد، زیرا جاهای عبادت تنها برای خداست. عمر به سنگ گفت که نه میتواند زیان برساند و نه سود، و تنها از آن رو آن را بوسید که پیامبر (ﷺ) بوسیده بود. پیامبر (ﷺ) در گوشهٔ آن گفت الله اکبر، الله (﷾) بزرگتر است.
نتیجه — تمثالی که با صفتهای خدا (﷾) خطاب شود پرستش دریافت میکند. سنگی که به آن گفته میشود نه میتواند زیان برساند و نه سود، چنین نیست.
ویوکاناندا، بهکتی یا سرسپردگی
استدلال میکند که اصلاحگرانی که همهٔ نمادها را رد میکنند هرگز کامیاب نمیشوند، زیرا بیشتر مردم به چیزی ملموس نیاز دارند، و تودهها تنها نمادی را با نماد دیگری عوض میکنند. یکی از نمونههایش مسلمان است، که هر تمثال، شکل و آیین دیگران را گناه میشمارد اما زیارتگاه خود، کعبه، را نه. ویوکاناندا میگوید هر جا نماز بخواند، باید خود را ایستاده در برابر آن تصور کند؛ در حج باید سنگ سیاه را ببوسد؛ و بوسههای میلیونها زائر در روز قیامت برای مؤمنان گواهی خواهد داد.
آورده شده برای
مسلمانان گرد کعبه طواف میکنند و حجرالاسود را میبوسند، همانگونه که هندوها گرد معبد میگردند و به مورتی دست میکشند. ویوکاناندا میافزاید که باور دارند این بوسهها در روز قیامت به سود آنان گواهی خواهند داد. برخی مسلمانان همچنین میگویند سنگ از بهشت فرود آمد. این به سنگ نیرویی از خودش میدهد.
پاسخ
کارهای ظاهری همانند به نظر میرسند، پس پرسش این است که چه چیزی آنها را دریافت میکند. در معبد، سرسپرده گرد زیارتگاهی میگردد که خدا (﷾) در تمثالش در آن جای داده شده است. آنجا خدا (﷾) پیشکشها و دعاها را دریافت میکند. کعبه نه تمثالی درون خود دارد و نه خدایی که در آن جای داده شده باشد. پیامبر (ﷺ) فرمود بتهایش را بیرون ببرند، و هنگامی که وارد شد، در هر سو بزرگی خدا (﷾) را ندا داد. در گوشهٔ سنگ گفت الله اکبر، الله (﷾) بزرگتر است. یک بار تنها از روی شترش به آن اشاره کرد، پس بوسیدنش حتی واجب نیست. عمر تنها از آن رو آن را بوسید که پیامبر (ﷺ) بوسید، و به آن گفت که نه میتواند زیان برساند و نه سود. برخی گزارشها به راستی میگویند سنگ از بهشت فرود آمد. حتی اگر چنین باشد، سنگی آفریده است، و سخن عمر همچنان پابرجاست. اما دربارهٔ گواهی دادن، گواه خدا نیست. قرآن میگوید در آن روز پوست کسانی که به آتش آورده میشوند بر ضد آنان گواهی خواهد داد. الله (﷾) به آنها سخن میبخشد، همان “که همه موجودات را گویا کرده”. چیزهایی که به اذن خدا (﷾) گواهی میدهند گواهان اویند، نه شریکان او.
نتیجه — زائر گرد خانهای میگردد که نه تمثالی در آن است و نه خدایی، و سخنانش آنجا خطاب به خداست. بوسیدن سنگ پیروی از پیامبر (ﷺ) است و تکلیف نیست، و گواهی که به اذن خدا (﷾) سخن میگوید خدا نیست.
صحیح بخاری 4376 — کتاب المغازی (لشکرکشیها)، حدیث 4376
ابورجاء عطاردی به یاد میآورد که پیش از اسلام قومش سنگها را میپرستیدند. هرگاه سنگ بهتری مییافتند، اولی را دور میانداختند و دیگری را برمیگرفتند؛ هرگاه سنگی نمییافتند، خاکی را توده میکردند، گوسفندی را بر آن میدوشیدند و گرد آن طواف میکردند. او میافزاید که هنگامی که پیامبر (ﷺ) برانگیخته شد، پسربچهای بود که شتران خانوادهاش را میچراند. اینها سخنان خود ابورجاء دربارهٔ روزگار پیش از اسلام است، نه سخنی از پیامبر.
آورده شده برای
پیش از اسلام عربها سنگها را میپرستیدند و گردشان میگشتند، چنانکه گزارشی در خود بخاری ثبت میکند. حجرالاسود یکی از سنگهای مقدس آنان بود، و اسلام آن را، و طواف را، نگه داشت. پرستش کهن سنگها با نامی تازه ادامه دارد.
پاسخ
این گزارش خاطرهٔ ابورجاء عطاردی است، که هنگامی که پیامبر (ﷺ) برانگیخته شد پسربچه بود. به گفتهٔ او، قومش سنگی را میپرستیدند و هنگامی که سنگی بهتر مییافتند آن را دور میانداختند. اسلام به آن پایان داد. قرآن وقف سنگها را پلید و کار شیطان میخواند، و به زائران میگوید از بتها دوری کنند و هرگز برای خدا (﷾) شریک قرار ندهند. علمای مسلمان مدتها پیش با این پرسش روبهرو شدند. طبری، به نقل ابن حجر، توضیح میدهد که چرا عمر چنین با سنگ سخن گفت: مردم تازه از پرستش بتها دست کشیده بودند. عمر نمیخواست نادانان بپندارند که دست کشیدن به آن همان بزرگداشت کهن سنگهاست. او برای پیروی از پیامبر (ﷺ) به آن دست کشید، نه از آن رو که به خودی خود میتوانست زیان برساند یا سود، چنانکه بتپرستان دربارهٔ بتهایشان باور داشتند. طواف از آنِ خانه است، نه سنگ. قرآن میگوید ابراهیم و اسماعیل خانه را بالا بردند. به ابراهیم میگوید آن را برای کسانی که گرد آن طواف میکنند و آنجا نماز میخوانند پاک نگه دارد. پیامبر (ﷺ) بتهایی را که گرد آن و درون آن برپا شده بودند بیرون کرد.
نتیجه — اسلام به پرستش سنگها پایان داد. خانهٔ ابراهیم را برای عبادت تنها خدا (﷾) نگه داشت. سنگ را تنها به عنوان گوشهای نگه داشت که پیامبر (ﷺ) به آن دست کشید، سنگی که نه میتواند زیان برساند و نه سود.
قرآن 22:26 — سورهٔ حج، آیهٔ 26
“و [یاد کن از] آنگاه که محلِ خانه [کعبه] را برای ابراهیم تعیین کردیم [و به او گفتیم] که: «چیزی را شریک من قرار نده و خانهام را برای طوافکنندگان و قیامکنندگان و رکوعکنندگان [و] سجدهکنندگان پاک گردان.”
آورده شده برای
خود قرآن کعبه را خانهٔ خدا میخواند. پس مسلمانان باور دارند خدا آنجا ساکن است، همانگونه که هندوها باور دارند خدا در تمثالی تقدیسشده حاضر است. حتی آن را با پارچهای میپوشانند و میشویند، همانگونه که هندوها مورتی را لباس میپوشانند و میشویند.
پاسخ
دو آیه کعبه را خانهٔ من میخوانند. هر دو میگویند باید برای کسانی که گرد آن طواف میکنند، رکوع میکنند و در نماز سجده میکنند پاک نگه داشته شود. جایی که خدا (﷾) در سورهٔ حج آن را خانهٔ من میخواند، نخستین فرمانش به ابراهیم این است: “چیزی را شریک من قرار نده”. قرآن میگوید هر جای عبادتی از آنِ خداست، پس هیچ کس را نمیتوان در کنار او خواند. خانهٔ خدا (﷾) خانهای است که برای عبادت او ساخته شده است. سلیمان دربارهٔ معبدش همین را گفت: فلکالافلاک نمیتواند خدا (﷾) را در خود جای دهد، “تا چه رسد به این خانهای که من بنا کردهام”. مسلمانان به راستی کعبه را میپوشانند و میشویند، همانگونه که خانهٔ عبادت پاکیزه و گرامی نگه داشته میشود. این رسیدگی برای نیایشگران است، چنانکه هر دو آیه میگویند، نه پیشکشی به ساختمان. هنگامی که پیامبر (ﷺ)، پس از بیرون بردن بتهایش، وارد کعبه شد، در هر سو بزرگی خدا (﷾) را ندا داد.
نتیجه — قرآن در سورهٔ حج کعبه را در همان آیهای خانهٔ خدا (﷾) میخواند که شریک قرار دادن برای او را منع میکند. این خانهای برای عبادت اوست، نه جای سکونت او.
پی. ان. اوک، میراث ودایی جهان (1984)
استدلال میکند که از آغاز زمان، سراسر جهان فرهنگ ودایی داشت و به سانسکریت سخن میگفت. سنگ سیاه را شیوالینگ مینامد، و برای آن از سفرنامهای بریتانیایی که نخستین بار در 1850 منتشر شد نقل میکند، و میگوید زائران به شیوهٔ هندو هفت بار گرد آن طواف میکنند (ص. 110). میگوید همه میدانند که کعبه معبد کهن شیواست (ص. 171). دوبیتیای را از آنچه ‘هریهرشوار ماهاتمیا’ مینامد نقل میکند، که آن را چنین میخواند که ردپای ویشنو را در مکه میگذارد. از این و از 360 بتِ روایتهای مسلمانان نتیجه میگیرد که کعبه مجموعهٔ معبد ویشنو بود که خدایانش شیوا را نیز در بر میگرفت، و مسلمانان نماد شیوا، یعنی سنگ، را نگه داشتند (صص. 121-122، 669-670). ویشنو را خدای اصلی و کعبه را زیارتگاه ویشنو مینامد (صص. 642، 648). سه شعر عربی را از گلچینی که ‘سیر العقول’ مینامد نقل میکند، که به گفتهٔ او در 1742 از مجموعهای پیشین که برای هارونالرشید فراهم شده بود گردآوری شد، و میگوید زمانی بر لوحهای زرین درون کعبه آویخته بودند. در ترجمهٔ خود او، یکی پادشاه ویکرامادیتیا را میستاید، یکی پرستش مهادِوا و زیارت هند را، و یکی وداها را (صص. 686-689، 693-697).
آورده شده برای
کعبه معبد کهن شیوا بود، و حجرالاسود شیوالینگ است. مسلمانان هنوز هفت بار گرد آن طواف میکنند، همانگونه که هندوها گرد شیولینگ میگردند. آیهای از بهویشیه پورانا حتی شیوا را به عنوان ساکن بیابان، نگهداشتهشده به دست بیگانگان، میستاید.
پاسخ
اگر از راه منابع خود پ. ن. اوک دنبال شود، ادعای اینکه حجرالاسود شیوالینگ است از سال 1795 فراتر نمیرود. اوک برای سنگ از سفرنامهای بریتانیایی از سال 1850 نقل میکند. این سفرنامه تقریباً واژه به واژه گزارشی را تکرار میکند که در سال 1795 به دست فرانسیس ویلفورد، افسری بریتانیایی در هند، چاپ شد. ویلفورد نوشت که هندوها پافشاری میکردند که سنگ لینگهٔ مهادِوا بود؛ او هیچ متنی را که چنین بگوید نقل نکرد. ده سال بعد پذیرفت که پاندیت اصلیاش بخشهایی از پوراناها را برایش جعل کرده بود. افسانهٔ سمیرامیس در جستار 1795 خود را از افسانههایی نامید که پاندیت “بیش از همه شرمآورانه دگرگون کرده بود”. او هنوز این ادعا را پذیرفتنی میدانست، اما نوشت که افسانههای هندوها دربارهٔ سنگ “شاید بهصراحت در آنها یافت نشوند”، یعنی در پوراناها. دوبیتی سانسکریتی که اوک نقل میکند ردپایی را، که او ردپای ویشنو میگیرد، در ‘ماکا’ میگذارد. هیچ چیزی دربارهٔ شیوا یا سنگی نمیگوید. هیچیک از سه شعر عربی که او نقل میکند، حتی در ترجمهٔ خودش، کعبه را معبد شیوا نمیخواند. آیهٔ بهویشیه هیچ مکه، هیچ کعبه و هیچ سنگی را نام نمیبرد. در آن باب شیوا به پادشاه میگوید به سرزمینی که بیگانگان تباه کردهاند نرود. آموزگار بیگانهٔ آن باب، مهامده، میگوید قومش ختنهشده و ریشدار خواهند بود. با این حال آن باب پادشاه را به زیارتگاه شیوا در اوجین در هند میفرستد. قرآن، که در مکه تلاوت شد، الهههایی را که مردم مکه میپرستیدند نام میبرد: لات، عزی و منات. بت اصلی آنان هبل بود. هر چه پیشتر آنجا بود، پیامبر (ﷺ) با چوبی به بتهای گرد کعبه زد و اعلام کرد که حق آمد. فرمود بتهای درون آن را بیرون ببرند، و مسلمانان آنجا تنها خدا (﷾) را میخوانند.
نتیجه — رد ادعای شیوا در منابع اوک از گزارشی از سال 1795 فراتر نمیرود. قرآن الهههای مکهٔ بتپرست را نام میبرد، و پیامبر (ﷺ) به پرستش بتها در آنجا پایان داد.
دیدگاهها
ویوکاناندا: هر دینی نمادهای خود را دارد
سوامی ویوکاناندا بر آن بود که هیچ کس نمیتواند بی تصویری ذهنی بیندیشد، پس هر دینی نمادهایی به کار میبرد. به گفتهٔ او، هندو میداند که تمثال خدا نیست و آن را به کار میبرد تا ذهنش را بر خدا متمرکز نگه دارد. او کعبه و حجرالاسود را نمادهای مسلمانان از همین گونه میشمرد.
هندو تمثال را به کار میبرد تا ذهنش را بر خدا متمرکز نگه دارد، و میداند که تمثال خدا نیست.
ردیه
بسیاری از هندوها به راستی این را میگویند، اما تفاوت در کاری است که در برابر آن شیء انجام میشود. ویوکاناندا میگوید نیایشگران معبد همهٔ صفتهای خدا (﷾) را به تمثالها نسبت میدهند. اسلام هیچیک را به کعبه و سنگ نمیدهد، و عمر به سنگ گفت که نه میتواند زیان برساند و نه سود.
مسلمانان، که تمثالها را بتپرستی میخوانند، کعبه را در ذهن تصور میکنند و هنگام نماز به سوی آن رو میکنند.
ردیه
قرآن از مسلمانان میخواهد به سوی مسجدالحرام رو کنند، نه اینکه آن را تصور کنند. این جهت با فرمان تعیین شد، زیرا آنان نخست به سوی اورشلیم نماز میخواندند، و در نماز به خدا (﷾) میگویند: “تنها تو را عبادت میکنیم”. یهودیان و مسیحیان نمیگویند دانیال هنگامی که به سوی اورشلیم دعا میکرد یک ساختمان را میپرستید.
مسلمانان در زیارت حجرالاسود را میبوسند. باور دارند که این بوسهها در روز قیامت به سود آنان گواهی خواهند داد.
ردیه
گواه خدا نیست. قرآن میگوید در آن روز پوست کسانی که به آتش آورده میشوند، با سخنی که خدا (﷾) به آنها میبخشد، گواهی خواهند داد. بوسیدن سنگ پیروی از پیامبر (ﷺ) است و واجب نیست.
ادعای معبد شیوا
برخی نویسندگان هندو، به ویژه پ. ن. اوک، ادعا میکنند که کعبه زمانی معبدی هندو بود. میگویند حجرالاسود شیوالینگی است که مسلمانان هنوز گرد آن طواف میکنند.
کعبه معبد کهن شیوا بود، و حجرالاسود یک شیولینگ است.
ردیه
ردی که اوک برای سنگ دنبال میکند به گزارشی از سال 1795 میرسد که هیچ متنی برای آن نقل نمیکند. هیچیک از بخشهای سانسکریت یا عربی که او نقل میکند کعبه را معبد شیوا نمیخواند. قرآن الهههای مکهٔ بتپرست را نام میبرد، و پیامبر (ﷺ) به بتهای آن پایان داد.
یک افسر بریتانیایی در سال 1795 ثبت کرد که هندوها پافشاری میکردند که حجرالاسود لینگهٔ مهادِوا بود.
ردیه
او به راستی آنچه را هندوها بر آن پافشاری میکردند ثبت کرد، اما هیچ متنی را که سنگ را لینگه بخواند نقل نکرد. ده سال بعد پذیرفت که پاندیت اصلیاش بخشهایی از پوراناها را جعل کرده بود. افسانهای از همین جستار 1795 را از افسانههایی نامید که پاندیت “بیش از همه شرمآورانه دگرگون کرده بود”.
آیهای از بهویشیه پورانا شیوا را به عنوان ساکن بیابان، نگهداشتهشده به دست بیگانگان، میستاید. برخی این را شیوا در مکه میخوانند.
ردیه
این آیه هیچ مکه، هیچ کعبه و هیچ سنگی را نام نمیبرد. در آن شیوا به پادشاه میگوید به سرزمینی که بیگانگان تباه کردهاند نرود. او را در عوض به زیارتگاه خود در اوجین میفرستد، پس این آیه زیارتگاه شیوا را در هند میگذارد.
دیدگاه اسلامی
مسلمانان تنها خدا (﷾) را میپرستند. کعبه جهت نمازی است که خدا (﷾) تعیین کرد و خانهای که برای عبادت او ساخته شد. حجرالاسود تنها از آن رو بوسیده میشود که پیامبر (ﷺ) آن را بوسید. هیچیک خوانده نمیشوند، از هیچیک یاری خواسته نمیشود و به هیچیک پیشکشی داده نمیشود.
عمر حجرالاسود را بوسید و به آن گفت که نه میتواند زیان برساند و نه سود. تنها از آن رو آن را بوسید که دیده بود پیامبر (ﷺ) آن را میبوسد.
گزارشهایی از عمر کنار سنگ هست، و در برخی او به آن چسبید. حتی آنجا، دلیلش کاری است که دیده بود پیامبر (ﷺ) میکند.
پیامبر (ﷺ) سوار بر شترش گرد کعبه گشت و به گوشهٔ حجرالاسود اشاره کرد. گفت الله اکبر، الله (﷾) بزرگتر است.
قرآن به عبادت پروردگار خانه فرمان میدهد. در 22:26، جایی که خدا (﷾) کعبه را خانهٔ من میخواند، نخست شریک قرار دادن برای او را منع میکند.
پیامبر (ﷺ) و پیروانش شانزده یا هفده ماه به سوی اورشلیم نماز خواندند پیش از آنکه قرآن آنان را به سوی مکه بگرداند. قرآن میگوید جهت پیشین برای آزمایش تعیین شد.
رو کردن به کعبه فرمانبرداری از فرمانی دربارهٔ جهت است، نه پرستش یک ساختمان. به هر سو رو کنید، خدا (﷾) آنجاست (2:115).
پیامبر (ﷺ) با چوبی به 360 بت گرد کعبه زد و اعلام کرد که حق آمد. فرمود بتهای درون آن را بیرون ببرند.
اگر از راه منابع پ. ن. اوک دنبال شود، ادعای اینکه حجرالاسود شیوالینگ است به سال 1795 بازمیگردد. یک افسر بریتانیایی در آن زمان گزارش داد که هندوها بر آن پافشاری میکردند، اما هیچ کتاب مقدسی را که چنین بگوید نقل نکرد. بعدها پذیرفت که پاندیتش بخشهایی از پوراناها را برایش جعل کرده بود.